استعداد فراموشی: روایتی در بابِ حافظهی ماندگار
نویسنده: یاسمن اللهدادی
زمان مطالعه:3 دقیقه

استعداد فراموشی: روایتی در بابِ حافظهی ماندگار
یاسمن اللهدادی
استعداد فراموشی: روایتی در بابِ حافظهی ماندگار
نویسنده: یاسمن اللهدادی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]3 دقیقه
من مدتهاست فراموش کردهام که فراموشی وجود دارد؛ از همان روزی که در کوچه از روی دوچرخهام بر زمین افتادم و زانوهایم را خردهسنگهایی خراشیدند. خاک و خون از پشتِ دیدگانِ پُراشکم تار دیده میشد. در آغوش مادرم گرمای بوسههاش را بر پیشانیام احساس میکردم و صدایش را که میگفت: «بزرگ که شدی فراموش میکنی عزیزدلم.» ولی من هنوز رنگِ سرخِ خون را بر زانوهای شلوارِ سفیدم به یاد میآورم.
بزرگترها گمان میکردند گذرِ زمان همهچیز را به دستِ فراموشی خواهد سپرد، نمیدانستند که این نعمت، ارزانیِ همه نشده است. بعد از آن روز وقتی پیش چشمم کودکی جراحتی میبیند و از آن گریههای جانسوزِ کودکانه سَر میدهد، در آغوشش میگیرم و پیشانیاش را میبوسم، اما هرگز به او نمیگویم بزرگ که شوی یادت میرود. احتمالِ این را میدهم مانند من از داشتنِ استعدادِ فراموشی محروم باشد و بعدها با هر زخمی یاد کودکیاش بیفتد.
غروبِ یک پنجشنبه را به یاد میآورم که سرنوشتِ رفاقتِ من و صمیمیترین دوستم به نوعی جدایی ختم شد، جداییِ جغرافیایی. عاملِ آن کنکور بود؛ من عازمِ مشهد شدم و او رهسپارِ تهران. آخرین نامهمان را در حضور یکدیگر نوشتیم. در انتهای نامهاش برایم نوشت: «گَرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمیکاهم.» یاد، چه واژهی ثقیلی! هنوز هم بعد از گذشتِ سه سال، هر غروب، هرکجا که باشم کسی در گوشم زمزمه میکند: «یادِ تو هر تنگِ غروب، تو قلبِ من میکوبه ...»
این گذر کردن از جادهی خاطرات است که پیوند میانِ ما و گذشته را حفظ میکند، اما انگار وقتی در ورطهی یک زندگیِ جدید میافتیم و مسائل، آدمها و خاطرات رنگِ تازهای میگیرند، از آن جاده به ندرت عبور میکنیم و پس از گذشتِ ماهها و سالها گمان میکنیم همهچیز فراموشمان شده است. در حالی که یک موسیقی، یک رنگِ خاص یا یک چشمانداز، میتواند خاطراتی هرچند دور را بیدار کند؛ بیدارشان کند و آخرین جملهی آخرین نامه را در گوشمان نجوا کند:«من از یادت نمیکاهم.»
افسوس که من از آن آدمها بودهام که لایه لایهی خاطرات در ذهنم کش میآمد و هربار دلم میخواست چشمهایم را ببندم و چیزی جز آنها را ببینم. من بسیار زیاد به مرورِ لحظاتِ پیشینِ خود نشستهام و همین موضوع هنوز اندیشهام را در حصارِ آنروزها اسیر کرده و بازنمیگردانَد.
مادربزرگ هم، نه رنجهایش را و نه ایامی که کفشهایی با پاشنهی بلند میپوشیده، فراموش نکرده است. گاهی جای کلید خانه را یادش میرود و گاهی من را با نامِ خواهرم خطاب میکند، اما گذشته را به وضوح میبیند. او زن است و همه میدانند جزئینگری، بخش مهمی از وجودِ یک زن است. وقتی از گذشتهها میگوید، بیشتر به این پی میبرم که حالا دیگر مغزش، میل گریز از جزئیات را دارد.
برخی از ما آدمها اندیشهی رولان بارت را داریم که میگوید:«ما فراموش نمیکنیم، بلکه چیزی خالی در ما آرام میگیرد.» برخی دیگر نیز به گفتهی محمود درویش استوارند:«تُنسیٰ کَأنَّکَ لَمْ تَکُن، تُنسی کَمَصرعِ الطائرٍ، کَکَنیسَةٍ مَهجورة.» یعنی فراموش میشوی انگار که هرگز نبودهای، چون مُردنِ یک پرنده یا یک کلیسای بیرونق و متروکه فراموش میشوی. وای بر آنان که خود با اندیشهی رولان بارت زندگی میکنند اما آنان که در خاطرِ ایشان زندهاند، پایبند به عقیدهی محمود درویشاند.

یاسمن اللهدادی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.